جهان با مرسو کنار نمیآید چون مرسو بلد نیست دروغ بگوید. در دادگاهی که برای قتل یک مرد عرب تشکیل میشود، هیچکس واقعاً نگران مقتول نیست. دادستان، قاضی و حضار هیئت منصفه تنها به یک چیز اهمیت میدهند: چرا این مرد در مراسم خاکسپاری مادرش گریه نکرد؟ چرا قهوه خورد و سیگار کشید؟
کامو در بیگانه ریاکاری جامعه انسانی را عریان میکند. جامعه حاضر است یک قاتل را ببخشد اگر او توبه کند، اشک بریزد و ژست پشیمانی بگیرد. اما اگر انسانی بگوید خورشید به چشمم تابید و من به بازیهای نمایشی شما معتقد نیستم، مستحق مرگ دانسته میشود.
مرسو پیش از تیغه گیوتین به حقیقت محض میرسد: جهان نسبت به رنج ما بیتفاوت است و این بیتفاوتی ملایم، آزادی واقعی را به ارمغان میآورد. بیهوده نیست که هشتاد سال پس از انتشار، بیگانه هنوز تازه و برانگیزاننده است.