بزرگترین اشتباه در خواندن کلکسیونر این است که آن را صرفاً یک تریلر روانشناختی درباره یک آدمربا بدانیم. جان فاولز در این شاهکار، لایههای بسیار عمیقتری را جراحی میکند: تضاد طبقاتی، ابتذال ناشی از پول بیهنر، و خصلت بیمارگونه مالکیت اشیا در انسان مدرن.
فردیناند کلگ پروانهها را خشک میکند چون نمیتواند زیبایی زنده را تحمل کند. وقتی شانس به او روی میآورد و پولدار میشود، پروانهای بزرگتر میخواهد: میراندا. او به خیال خودش عاشق میرانداست، اما عشق او شبیه به عشق یک مصرفکننده به کاتالوگ است. کلگ حتی برای لحظهای حاضر نیست استقلال، اراده یا جهان ذهنی میراندا را به رسمیت بشناسد.
ترجمه پیمان خاکسار در این کتاب حیرتانگیز است. لحن دستوپا شکسته، حقیر و بوروکراتیک کلگ در بخش اول و لحن شاعرانه، هراسان و جستوجوگر میراندا در بخش دوم، دو جهان ناسازگار را پیش چشم میگذارد که هیچ پلی میان آنها ممکن نیست. کلکسیونر هشداری است برای همه ما: اینکه چقدر تمایل داریم زیبایی جهان را به نفع حقارت ذهنی خودمان در قفس بیندازیم.