ژان تولی در مغازه خودکشی کاری میکند که در عین خنده، سرمای ناامیدی مطلق را در استخوانهایتان حس کنید. شهری که در آن لبخند زدن جرم است و امید داشتن نوعی بیکلاسی و عقبماندگی تلقی میشود. چقدر این تصویر برای نسل ما که روزانه غرق در اخبار سیاه و فرسودگی ذهنی است، آشنا به نظر میرسد!
خانواده تواش افتخار میکنند که خدمات مرگ را با بالاترین کیفیت تجاری عرضه میکنند. پارادوکس درخشان داستان زمانی جرقه میخورد که آلن متولد میشود: بچهای که مدام میخندد و عاشق گل و موسیقی و زندگی است. آلن سیستم اقتصادی و روانی خانه را از کار میاندازد.
پایان داستان در کتاب تولی بسیار گزندهتر و شوکهکنندهتر از انیمیشن اقتباس شده است. تولی تعارف ندارد؛ او میداند امید در دنیایی که منافع آن بر پایه رنج دیگران بنا شده، بهای سنگینی میطلبد. این کتاب کمحجم را باید در یک نشست خواند و تا چند روز دربارهاش فکر کرد.